زنـدگی بـا چـشـمـان بـسـتـهـ!ـ

راه را بلد نیستم؛ چشمانم را می بندم و دستم را در دست تـو می گذارم...!دلم گرم است به گرمی دستانت...

چند وقته نیستم؟!

حسابی خاک خورد اینجا!!!

ســـــــــــــلام به وبلاگم و دوستانم!

+ آهنگ وبو هم عوض می کنم که تاریخ انقضاش خیلی وقته گذشته!

***

دلم گرم خداوندیست،

که با دستان من گندم برای یاکریم خانه می ریزد...!

چه بخشنده خدای عاشقی دارم!

که می خواند مرا با آنکه می داند گنهکارم...

دلم گرم است؛ می دانم!

بدون لطف او تنهای تنهایم...

برایت من خــدا را آرزو دارم...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 18:1 توسط Hanieh|

ماهی که تو اون به دنیا اومدی رو انتخاب کن

فروردین: من لیس زدم

اردیبهشت: من دوس داشنم

خرداد: من فشار دادم

تیر:من خوشحال کردم

مرداد:من صیغه کردم

شهریور: من بوس کردم

مهر:من خاروندم یک

آبان: من بغل کردم

آذر: من سوار کردم

دی:من ترکوندم

بهمن:من راضی کردم

اسفند: من زدم

......

شماره روز به دنیا اومدنت رو انتخاب کن

1.. یک شیلنگ رو

2...یک بز رو

3...همسایمون رو

4...یک مسافر رو

5...معلم جغرافیا رو

6..یک تسبیح رو

7..ادکلنم رو

8..میله ی بارفیکس رو

9...پوشک بچه حسن آقارو

10...یک بیخانمان رو

11...یک هویج رو

12..یک شتر لب گلی رو

13...یک گانگستر رو

14...یک چاقو رو

15...یک غواص رو

16...یک فالگیر دوره گردو

17...یک خر رو

18...پول رو

19...یک باز نشسته زالو صفت رو

20...نمکی سر کوچه رو

21...یک زید باز رو

22...عروسمون رو

23...یک آزادی خواه رو

24...یک چشم چرون رو

25...لیونل مسی رو

25...یک معلول ذهنی رو

26...یک هندونه رو

27...یک مهد کودکی رو

28...مخاطب خاص دوست صمیمیم رو

29...یک ته تغاری رو

30...یک زن سومالیایی رو

....

رنگ پیراهنی که الان پوشیدی رو انتخاب کن

قرمز: به خاطر اینکه بابام میگه زور تو بازوست

سفید: برای اینکه من تو المپیک نماد یه انسان انگل بودم

مشکی: چون دوسش دارم

آبی: برای اینکه نمیتونم خودمو کنترل کنم

سبز: چون من هر کاری بخوام میکنم

بنفش: برای  اینکه دوس دارم همه چیو تجربه کنم

نارنجی: برای اینکه خانوادم فک میکنن من یه احمقم

قهوه ای: چون من با کلاسم

صورتی: برای اینکه همه رویاهامو نابود کرد

طوسی: برای اینکه من یه هوس بازم

کرمی: برای اینکه میگی لنگه کفشم در بیابان نعمته

رنگای دیگه: چون میخواستم ثابت کنم من یه انتر به تمام معنام

 

جمله هاتونو تو نظرات برام بنویسید

مال خودم:

من دوست داشتم عروسمون رو چون دوست داشتم همه چیو تجربه کنم

نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 19:6 توسط Kimia|

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

هر کجا هستم، باشم

آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق

زمین مال من است

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت...

 

.:سهراب سپهری:.

+تو یه روز بارونی کاری کرد که داشتم از خوشحالی بال در میاوردم...! :$

از ته قلبم دوسش دارم و میخوامش... :)

خـــــــــــــــدا؟!

فـــــقـــــــط،

نـــــــــره...

:(

++دلم نمیاد آهنگ وبو عوض کنم!

نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 7:35 توسط Hanieh|

سال کهنه، نو شد...

بهار متولد شد...

طبیعت زندگی جدیدشو شروع کرد...

اما تو هیچ کدوم از این روزا نبودم که باهاتون حرف بزنم!

اوج شکوه فصل طراوته اما من تو دلم بادای پاییزی میاد...!

هماهنگ نیستم با طبیعتم...!

ولی الان نیومدم درباره دلم حرف بزنم!

اومدم این پستو بذارم به سلامتی...

***

سلامتی اون مادری که امسال، اولین سالیه که روز مادر کنار بچه هاش نیس...!

سلامتی همه مادرا...روزتون مبارک...سایه تون بالا سرمون...

تصویر در سایز اصلی: http://axgig.com/images/64710709094935333367.jpg

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 2:35 توسط Hanieh|

راهبی در نزدیکی معبد شیوا زندگی می کرد. در خانه ی رو به رویش،یک روسپی اقامت داشت. راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند،تصمیم گرفت با او صحبت کند.

زن را سرزنش کرد:تو بسیار گناهکاری. روز و شب به خدا بی احترامی می کنی. چرا دست از این کار نمی کشی؟چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی؟

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست. همچنین از خدای قادر متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان دهد.

اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد. بعد از یک هفته گرسنگی،دوباره به روسپی گری پرداخت.

اما هر بار که بدن خود را به بیگانه تسلیم می کرد،از درگاه خدا آمرزش می خواست.

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود،فکر کرد:از حالا تا روز مرگ این گناهکار،می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند!

و از آن روز،کار دیگری نکرد جز اینکه زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد. هر مردی که وارد خانه ی او می شد،راهب هم ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت.

مدتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت:این کوه سنگ را می بینی؟ هر کدام از این سنگ ها،نماینده ی یکی از گناهان کبیره ای است گه انجام داده ای،آن هم بعد از هشدار من. من دوباره می گویم؛مراقب اعمالت باش!

زن به لرزه افتاد،فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است.

به خانه برگشت،اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد:پروردگارا،کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند؟

خداوند دعایش را پذیرفت. همان روز فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته، به دستور خدا،از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد.

روح روسپی، بی درنگ به بهشت رفت،اما شیاطین،روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شکوه کرد:خدایا این عدالت توست؟من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده،به بهشت رود!

یکی از فرشته ها پاسخ داد:

"تصمیمات خداوند همواره عادلانه است."تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی،این زن شب و روز دعا می کرد. روح او پس از گریستن،چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم آن را بالا ببریم...!

 

پائولو کوئلیو

نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 13:39 توسط Kimia|

همه کسانی که در دهه های 30،40،50 یا 60 متولد شدند....

ما آخرین نسلی هستیم که در کوچه و خیابان بازی می کردیم...

ما اولین نسلی بودیم که بازی تلویزیونی انجام دادیم...

آخرین کسانی که آهنگ ها را از رادیو روی نوار کاست ضبط می کردیم...

کیلومترها بدون اینکه کسی مزاحممان شود پیاده روی می کردیم...

پیش از هر کس دیگری برنامه ریزی ویدئو را یاد گرفتیم...

آتاری بازی می کردیم...

ما نسل پلنگ صورتی،تام و جری و رابین هود هستیم...

ما در اتومبیل بدون کمربند ایمنی و کیسه هوا حرکت می کردیم...

بدون تلفن همراه می زیستیم...

ما صفحه نمایش مسطح،فیلم سه بعدی،لپ تاپ،فیسبوک،توئیتر و اینترنت نداشتیم...

اما با اینحال اوقات خوشی داشتیم...!!!!

00156.jpg

+اینم ماییم

00014004hg7bt.jpg

+درسته  که من جزو دهه های 30 و 40 و 50 و 60 نیستم،ولی دلم نیومد دست ببرم تو متن و از حالت اول شخص درش بیارم

به نظرم همینطوری که خود نویسنده نوشته قشنگ تره


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 18:19 توسط Kimia|

من چشم هایم را بستم و تو قایم شدی...

من هنوز روز ها را میشمارم!

و تو پیدا نمیشوی!

یا من بازی را بلد نیستم،

یا تو جر زدی...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 19:45 توسط Hanieh|

قدم میخورم...

غصه میزنم...

سیگار را سر میکشم...

و شیشه مشروب را دود میکنم...

ببین؛

تو که نیستی،

کلمات هم به پای هم میپیچند...!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 16:46 توسط Hanieh|

برگشتم!!! ;)

زیارتم قبول! :دی

***

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 17:43 توسط Hanieh|

روز هاي خوب و شیرین کودکی چه زود گذشتند...و چه بیرحمانه مارا به بزرگی و مشکلاتش
سپردند...چه زود و بی سروصدا رفتند...چقدر با بی فکري تنهایمان گذاشتند...آن ها ندانستند چقدر
علاقه مندشان هستیم و فقط آرزو هاي پوچ ما براي زودتر بزرگ شدن را دیدند...فقط غرولند هاي
بچه ها از دست بچه بودن را دیدند...فقط دیدند که پسر بچه ها با اشتیاق به سرکار رفتن پدرشان
نگاه میکنند...فقط دیدند که دختر بچه ها با حسرت کتاب هاي بزرگ ترها را ورق میزنند و آرزو
میکنند زود تر بزرگ شوند...فقط دیدند کوچکتر ها با ذوقی کودکانه خودشان را جاي بزرگ تر ها
میگذارند و سعی میکنند اداي آدم بزرگ ها را دراورند...فقط دیدند که بچه ها روز تولدشان براي
یک سال بزرگ تر شدنشان شادي میکنند ولی هیچ کس براي یک سال نزدیک تر شدن به بزرگی و
دور شدن از کودکی ناراحت ومتاسف نیست...فقط ناراحتی بچه ها از بچه بودنشان در جمعی از
بزرگسالان را دیدند و ناراحت با این تفکر که کسی قدرشان را نمیداند و هیچ کس آن ها را نمیخواهد
ترك مان کردند و ما را به مشغله هاي دنیاي سخت بزرگی سپردند...و این شد که آرزوي بزرگ
شدنمان در کودکی تبدیل به حسرت براي روز هاي از دست رفته کودکی شد...و این شد که امروز
آرزو میکنیم که (خدا تمام خنده هاي تلخ امروزمان را بگیرد و به جایش یکی از آن گریه هاي شیرین

کودکی را پس بدهد!)

imagesCA8IN1O1.jpg

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 11:23 توسط Kimia|

بچه ها امشب عازم مشهدم به امید خدا...

دارم بازم میرم خدمت آقا...

نائب الزیارة همتونم...

حلال کنین...

:)

...ألسَّلامُ عَلَیک، یا عَليِ بنِ موسَي الرِّضَا المُرتَضي...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 15:17 توسط Hanieh|

marg.jpg


سه حرف آخر اسکندر:

1.تابوتم را پزشکان حمل کنندتا همه بدانند هیچ طبیبی نمی تواند جلوی مرگ را بگیرد!

2.تمام طلاهایم را در مسیر حرکتم بریزید تا مردم بدانند مال نتوانست نجاتم دهد!

3.دست هایم را از تابوت بیرون بگذارید تا بدانند که باید با دست خالی رفت ...

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 13:43 توسط Kimia|

سلامتیِ همه اونایی که به ساز آروم بودنم دوسَم دارن و هیچوقت ازم نمیخوان رقاصک سازشون باشم...!

+ولنتاین گذشته همه دوستای خوبم مبارک! :)

زندگی با وجود دوستای خوبم معنای دیگه ای پیدا کرده...

دوسِتون دارم از اعماق وجود...3>

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 19:51 توسط Hanieh|

کاش میشد بعضی آدما رو هم شب ساعت 9 گذاشت دم در...!

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 16:44 توسط Hanieh|

و اینکـــ منمــ...

دخـتــریــــ تنهـــا،

در آستانهــ فـصـلــیــــ ســرد...

***

روز قبل امتحانا رفتم F.B و کلی پست گذاشتم.

ولی تو وبلاگم...دریغ از یه پست!

کلا من همیشه یا به وبم بی وفا میشم یا به والم!

به هر حال بعد حدود یه ماه برگشتم و وبلاگو با قلم خودم بروز می کنم!

شاد و سلامت باشین!;)

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 18:32 توسط Hanieh|

خدایا هنوز اون بالا بالاها منو میبینی؟

فکر کنم اون قدر پست شدم که اومدم تو پایین ترین نقطه دنیا...اون قـــــــــــــــــــــدر پایـــــــــــــــــــین که دیگه خدامم منو نمیبینه...

خدا جونم...

وقت کردی...

یه نگاه چپ بهم بنداز بذار در بیام از این سر در گمی و زندگیه مبهم...

یه نگاه که از خدا بودنت کم نمیکنه...

ولی به من همه چیو میده...


خدایا...

چتر منطقی که گرفتی بالا سرم نمیذاره بارون رحمتت بهم برسه...!

اگه اشکالی نداره یکم ببرش کنار تا ببینم بدون منطق زندگی کردن چه اشکالی داره...

خسته شدم...

خستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 19:8 توسط Kimia|

آدما مث عکسن...!

زیادی که بزرگشون کنی،

کیفیتشون میاد پایین!!!

+آقا بلاگفا هم طبق اخباری که به من رسیده فیلتر نبوده، احتمالا مشکل از مرورگر خودم بوده!

ولی من با چن تا پی سی و مرورگرای مختلف امتحان کردم؛ دیگه نمیدونم!:|

ولی به هر حال اگر فیلتر نشده بوده، عمو فیلترچی بنده شرمنده!ارادتمندیم!

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 4:17 توسط Hanieh|

سلام سلام!

دیشب اومدم یه پست گذاشتم غمناااک!!!

بعد امشب رفته بودم اف بی؛ روحم شاد شد یه مطلبیم دیدم گفتم بذارم دوستان هم شاد شن!!!

عاره دیگه چه خبره همش هی تیریپ افسردگی و آه و ناله و فغان؟؟؟!!!

ننه من غریبم بازیم حدی داره!!!والا!

اصن چه معنی میده آدم همش موج منفی باشه، دم از سیاهی بزنه؟؟؟!!!

پس این همه چیزای باحال تو دنیا واس کیه؟!واس عمه ی عمو فیلترچی که معلوم نی با این کاراش قراره چه بلایی سرش بیاد؟؟؟!!!(بلاگفا رو دیگه فیلتر کردن تهشه!)

نه عزیز من!اگه اینطور فکر میکنی سخت در اشتباهی!!!

من خودم اصلا بیرون نت افسردگی اینا حالیم نی که!همش دارم مسخره بازی درمیارم، میخندم!

(آی اگه بدونین چقد میخندیم با بچه ها تو مدرسه!!!دلتون آب!!! )

آخه مسئله ای ارزش اینو نداره که آدم بخواد به خاطرش، خاطر خودشو مُکَدَر کنه!!!خخخ

خب دیگه خیلی حرفیدم!بفرمائید اینم اون نسخه شادی بخش بنده:

***

طبقه بندی آی کیو:
نابغه
تیزهوش
باهوش
معمولی
کم هوش
دیرفهم
کم فهم

نفهم
گیج
پرت

.

.

.
 پسر!!!!!

 

دختراااااا دست جییییییغ هوووورا!!!:دی

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 4:23 توسط Hanieh|

قلبم را عصب کشی کرده ام...

دیگر نه از سردی نگاهی میلرزد...

و

نه از گرمی لبخندی میتپد...

+هه چه عصب کشی ای...!

حواسم نبود دل خودمو عصب کشی کردم نه بقیه...

حواسم نبود ته این عصب کشی بازم ریشه میمونه...

خدا؟!

میدونم که هستی...

با من هستی یا تنهام گذاشتی و فقط با غضب نگام میکنی؟؟؟!!!

من اینو نمیخواستم...خودت که میدونی خدا؟!

کمکتو میخوام...خیلی زیاد...

:(

++التماس دعای ویژه از هر کسی که این دل نوشته ها رو خوند...

+++بلاگفا هم که دوباره فیلتر شده به سلامتی...:|

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1392ساعت 4:12 توسط Hanieh|

حانیه یه مدته کم پیدا شده...

شما خبر دارین ازش؟!

***

حسین(علیه السلام) بیشتر از آب تشنه لبیک بود...

افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند،

و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند...

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 16:27 توسط Hanieh|

منم زنم....

زنی از جنس مادرت...

زنی از جنس خواهرت...

زنی از جنس همسرت...

هرگاه نگاهی نابهنگام از سر هوس بر من انداختی...

ناموس خود را،

در چشمان پلید رهگذران انسان نما حس کن...


نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1392ساعت 19:10 توسط Kimia|

سعدی کجایی؟؟؟

گذشت آن زمان ها....

حال دیگر

بنی آدم ابزار یکدیگرند!!!

***

آهای شمایی که میاین نظر نمیدین....

برام دعا کنین!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 22:24 توسط Kimia|

تنگ می پوشند تا دلتنگی هایشان را نشان دهند...

مو سیخ میکنند تا اضطراب خود را فریاد کنند...

لنز  می گذارند تا دنیا را رنگ دیگری ببینند...

دماغ چسب میزنند و لهجه عوض میکنند تا از خود واقعی شان فرار کنند...

ای کاش مثل دیروز بود که توپ پلاستیکی بچه ها شیشه ها را می شکست...

امروز "شیشه" بچه ها را خرد میکند...!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1392ساعت 22:58 توسط Kimia|

من عاشقانه دوستش داشتم و او عاقلانه طردم کرد!

منطق او حتی از حماقت من احمقانه تر بود...!

احمد شاملو

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 13:39 توسط Kimia|

شاید آرام تر میشدم فقط و فقط اگر میفهمیدی...

حرف هایم به همین راحتی که میخوانی،

نوشته نشده اند... 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 1:34 توسط Hanieh|

عشق آدم را داغ می کند و دوست داشتن پخته...

هر داغی یک روز سرد می شود اما هیچ پخته ای خام نمی شود!!

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 23:28 توسط Kimia|

با اینکه کسی نظر نمیذاره ولی من دلم نمیاد این مطلبا رو نذارم...

یه نفرم که بخونه خودش یه نفره...

حتی اگه نظر نذاره!

***

مرد ها هم قلب دارند...

فقط صدایش...یواش تر از صدای قلب یک زن است...

مرد هم در خلوتش برای عشقش گریه میکند...

شاید ندیده باشی...

اما همیشه اشک هایش را در آلبوم دلتنگیش قاب میکند...

هر وقت زن بودنت را می بیند...

سینه را جلو میدهد...

صدایش راکلفت تر میکند...

تا مبادا...لرزش دست هایش را ببینی...

مرد که باشی...

دوست داری...از نگاه یک زن مرد باشی...

نه بخاطر زورِ بازوها!

مثل تو دلتنگ میشود...

ولی،گریه نمیکند...

بچه میشود...

بهانه میگیرد...

تو این ها را خوب میدانی...

تمام آرزویش این است که سر روی پاهایت بگذارد...

تا موهایش را نوازش کنی...

عاشق بویِ موهای توست؛

و بیشتر از تــــو به آغوش نیاز دارد...

چون وقت تنهایی...

خاطره ی تــــو او را امیدوار میکند…

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 3:44 توسط Hanieh|

این پستو میزنم به افتخار کیمیا؛ دوست، خواهر و دختر عمه عزیزم؛

که قراره از این بعد افتخار بده، به من بپیونده و منو تو نوشتن این وب یاری کنه ان شاء الله...!

البته تا اصلاع ثانوی!(تا هر موقع که خودش قابل بدونه!)

+فکر میکنم خود کیمیا هم این متنو خیلی دوس داشته باشه!از خودش کِش رفتم!!!

~~~~~~~~~~~~~~

چه کسی میگوید گرانی شده؟!

دوره ارزانی است...

دل ربودن ارزان است...

دل شکستن ارزان...

دوستی ارزان...

دشمنی ارزان...

شرافت ارزان...

تن عریان ارزان...

آبرو قیمت یک تکه نان...

و دروغ از همه چیز ارزان تر...

قیمت عشق چقدر کم شده...

کمتر از آب روان...

و چه تخفیف بزرگی خورده،

قیمت هر انــســـانـــــ...

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 0:56 توسط Hanieh|

من طی یه سری اتفاقات نویسنده ی این وبلاگ شدم

امیدوارم از پستایی که میذارم خوشتون بیاد

و اینکه میخوام از حانیه عزیز تشکر کنم که منو قابل دونست و افتخار داد که منم نویسنده ی وبلاگش بشم

دیگه نمیدونم چی باید بگم اما میخوام یکی از جمله هایی که خودم واقعا دوستش دارم و براتون بذارم که شمام لذت ببرین

ای کاش سه چیز در دنیا وجود نداشت...

۱-عشق

۲-غرور

۳-دروغ

اونوقت هیچکس از روی غرور برای عشق دروغ نمیگفت...!

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1392ساعت 20:11 توسط Kimia|

سلام بر دوستان خوب خودم!

خواستم بیام یه پست بدم واسه تموم شدن تابستون و شروع سال تحصیلی و پائیز بیچاره و مظلوم که همیشه تحت الشعاع شروع مدارس قرار میگیره و هیچوقت به نَفس خودش توجه نمیشه!!!

اما مطلب مناسبتی و خوبی به ذهنم نرسید و حوصله گشتنم نداشتم!!!این شد که تصمیم گرفتم بدون مطلب مناسبتی بیام و پست بدم!

البته اینم بگما که میخواستم لینک آهنگ "تابستون کوتاهه" از زد بازی رو واستون بذارم(محشره این آهنگ...!)ولی آماده نشد لینکش دیگه، واسه همینم یه عکس بک گراوند خوشگل که به فصل پاییزم میخوره و یه مطلب کوتاه واستون آماده کردم.

چون عکس خیلی بزرگه واسه دیدن تصویر تو سایز اصلیش رو لینک زیر کلیک کنین.

http://upload7.ir/images/47273444819057173918.jpg

امیدوارم خوشتون بیاد!

روزای پاییزیتون رنگــین کــمونـــــی...!

+شد دو تا بک گراوند بچه ها!!!لینک عکس اصلی و کامل مطلبه هم اینه:

http://upload7.ir/images/01530526487322183776.jpg

***

از هجوم روشنایی شیشه های در تکان میخورد...

صبح شد، آفتاب آمد...

ابر ها رفتند...

فکر میکردم در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد...

پرتقالی پوست میکندم...

شهر در آینه پیدا بود...

دوستان من کجا هستند؟!

روز هاشان پرتقالی باد...!

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 3:26 توسط Hanieh|



      قالب ساز آنلاین